تبلیغات
عشق ممنوع


عشق ممنوع


Hello
دوشنبه 6 آذر 1385

سلام

زنگ مدرسه دوباره به صدا در آمد

ابر های بارانی دوباره آمدند تا بازی کنند

آیا کسی به تو نگفته است که او دیگر نفس نمی کشد؟

سلام من ذهن تو هستم 

که همدمی برای تو آورده ام

سلام

اگر من بخندم و باور نکنم

می دانم که به زودی از این خواب بیدار خواهم شد

سعی در درست کردن من نکن من نشکسته ام

سلام

من آن دروغی هستم که تو در پشت من پنهان شده ای

گریه نکن

ناگهان متوجه شدم که این یک خواب نیست 

سلام

من هنوز اینجا هستم هر آنچه از گدشته باقی مانده

...........................................................

 سلام گر چه به انداره ی کافی سلام دادم ...

با اجازتون این مطلب خود کشی رو برداشم

ولی کامنتاشو پاک نکردم چون یه جورایی بی اعتنایی به افراد میشه

موفق باشید

.............................................................




نوشته شده توسط بهادر در دوشنبه 6 آذر 1385 و ساعت 06:11 ق.ظ


... !؟
یکشنبه 2 مهر 1385

امروز روز اول مدرسه بود همه خوشحال . من ناراحت

ساعت 8 صبح اولین زنگ شروع یه دورهً دیگست همه میگن هِی چرا ناراحتی . ولی نه نمیدونم چرا !!! . آخه من همیشه اینجوریم !!!

ولی من حتی حرفاشونو هم نمیفهمم خوب شاید به خاطر اینه كه این آخرین سال

تحصیلیمه

خیلی فكر میكنم : به گذشتم . به روزای بدی كه دارم

به سالهای قبل نگاه میكنم گریم میگیره به پیمان‌

(یه دوست قدیمی مدرسه)

كه رفته تو كما همش میگم خدایا چرا دیگه این مثه قبل نیست!!!

به سهیل ‌( پنجره تنها ) فكر میكنم چه زود دلنتگیاش تموم شد !!!

به اَدد لیست یاهوم یه روزی 40 تا اَدد داشتم كه 36 تا از اونا هر شب

آن بودن ولی الان از 120 تا یكیشون آن نیستن برا دلخوشی خودم آیدی

خودمو اَدد كردم كه یه چراغ میون این همه تاریكی روشن باشه !!!

به سال قبل قالی خانه مان سوراخ است... ! ییییی این كه برام آشناست

درسته اینو هزار دفه خوندم آره تو وبلاگ آمینا(وقتی دلم برای خودم تنگ میشود) بود !!!

به همه حتی به ملوسم كه یه سگ پاه كوتاه بیشتر نیست میدونی چرا

به خاطر معرفتش كه از منم بیشتره وای چرا به خودم فكر نمیكنم

آخه همه منو فراموش كردن حتی خودم ... !

یكی داره صدام میكنه !!! خدایا این كیه چی داره میگه ... !

 من انگار كه تو مدرسه هستما همه رفتن جز من كه مدیر اون بالا صدا میزنه : 

آقای نیكنامی. بازم كه خواب موندی  پسر حداقل روز اول وووو زود میومدی ... !

*************************

راستی یادم رفت بگم سلام !!!  امیدوارم هر كی كه به اینجا میآد حالش خوب باشه حداقل از من بهتر باشه  Smiley  !!! خوب مدرسه ها هم دیگه شروع شد تنها میمونه درس نخوندن بچه مدرسه یها. در كل همه شاد موفق باشن یكی هم میل زده بود كه من غلط املایی دارم ... ! خوب این چیزا رو بزارید به بی سوادیه ما ... !!!




نوشته شده توسط بهادر در یکشنبه 2 مهر 1385 و ساعت 12:09 ب.ظ


بازنده ی تنبل
شنبه 9 اردیبهشت 1385

اومدم بنویسم ولی نمیدونم از چی ....

حتی نمیدونم عنوان مطلب  رو چی بزارم ...

**************

یکی از دانشگاه مشروط میشه ...

یکی دیگه از سربازی معاف میشه ...

ولی من چی ؟؟؟

من هم میخوام از زندگی هم معاف شم هم مشروط...

SmileySmileySmiley




نوشته شده توسط بهادر در شنبه 9 اردیبهشت 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ

بهار ۸۵
سه شنبه 1 فروردین 1385

سلام . خوبین؟

قرار بود که دیگه تو این وبلاگم چیزی ننویسم ولی خوب ...

کوتاه مختصر مفید میگم : عیدتون مبارک . ایشالا به آرزوهاتون برسین .

من ۲روز پیش هم میخواستم آپ کنم که نشد آخه تولد بلاگم بود . امروز ۱سالو ۲ روزش هست

۳ تا دوست هم دارم که حتما باید اینجا اسمشونو بیارم چون واقعا دوست داشتنین

 یکیش آبجی آمینای عزیزمه . اون یکیشم  داداش سهیل گلمه .

مهمتر از همه هم کسی که همیشه کمکم میکنه آبجی سودهْ  قشنگمه .

بازم میگم سال نو مبارك در پناه ایزد منان  سال خوبی رو شروع كنین.




نوشته شده توسط بهادر در سه شنبه 1 فروردین 1385 و ساعت 12:03 ب.ظ

بدترین روز زندگیم ... .
جمعه 8 مهر 1384

تعطیل...تعطیل...تعطیل

بد ترین روز زندگیم... .




نوشته شده توسط بهادر در جمعه 8 مهر 1384 و ساعت 12:09 ب.ظ
Desined By Mohamad + Alireza
[YahooOnline(1z4Y_x1z4P$z)]